تبليغاتX
ادب پارسی گوهری در عمق اقیانوس

سلام به همه ی دوستان گل و عزیزم

امیدوارم لحظات خوشی را پیش روی داشته باشین.

واقعا شرمنده که چند وقته نتونستم آپ کنم. آخه خودتون میدونین کنکوره و صد هزار تا درد سر...!

الان هم که وقت کردم آپ کنم بخاطر اینه که امتحانا تموم شده منم چون گل کاشتم گفتم یه سری هم به وبلاگ بزنم.

از کامنتهای پر مهرتونم سپاسگذارم. البته من این همه نیستم! و اینها همه لقب است نه اسم!

راستش دیگه کمتر وقت میکنم شعر بخونم و گلچین کنم. باید ببخشید!

پیشاپیش هم شهادت حضرت سید الشهدا حضرت امام حسین رو هم تسلیت میگم.

راستش در قدیم این مراسم عزاداری واسه ی سیاوش برگزار میشده که به سیاوشون یا سو و شون معروف بوده که میرفتن زیر درخت گیسو و سوگواری میکردن. و............

اگه وقت کردم حتما داستانشو واستون تعریف میکنم....

با سخنی از شیخ اجل به پایان میبریم:

دوش مرغی به صبح مینالید.................رنج عقلم ببرد و طاقت هوش

یکی از دوستان مخلص را....................مگر آوای من رسید بگوش

گفت باور نداشتم که تو را.....................بانگ مرغی چنین  کند مدهوش

گفتمش شرط آدمیت نیست..................مرغ تسبیح گوی و من خاموش!

به خدا میسپارمتون. خداحافظ

نوشته شده توسط محمد جمال در ساعت | لینک ثابت |

 
نوشته شده توسط محمد جمال در ساعت | لینک ثابت |

این شعرو از ته دلم مینویسم .... میدونم که این درد خیلی از انسانها ست....نمیدونم..... شاید یه جورایی دارم خودمو تسکین میدم...ولی....!

ناکسی گر برکسی بالا نشیند عیب نیست.........جای چشم ابرو نگیرد گرچه او بالاترست

دود گر بالا رود خود کسر شان شعله نیست........روی دریا خس نشیند قعر دریا گوهر است

شست و شاهد هر دو دعوای بزرگی میکنند.......پس چرا انگشت کوچک لایق انگشتر است؟

کره اسب از نجابت در تعاقب میرود....................کره ی خر از خریت پیش پای مادر است

دوستان گلی که نظر میدن لطف کنن میل یا آیدی بدن تا درباره ی مسائل و نظرات با هم بیشتر صحبت کنیم.

از نظرهاتون هم یک دنیا ممنونم.

نوشته شده توسط محمد جمال در ساعت | لینک ثابت |

چه هولناک است که طبیعت نمیتواند سر کسی را کلاه بگذارد و چه تلخ است میوه ی درخت دانایی!

(دکتر شریعتی)

نوشته شده توسط محمد جمال در ساعت | لینک ثابت |

بیا تا جهان را به بد نسپریم ................. به کوشش همه دست نیکی بریم

نماند همی نیک و بد پایدار................... همان به که نیکی بود یادگار

بناهای آباد گردد خراب.....................زباران و از تابش آفتاب

پی افکندم از نظم کاخی بلند............. که از باد و باران نیابد گزند

تا حالا به کدومش عمل کردیم؟

اگه یکی . روزی از ما پرسید که بعنوان یک ایرانی چه کاری برای فرهنگ و ادب انجام دادی ؟ چی می خوای جوابشو بدی..؟؟ منکه از خجالت روم نمیشه سرم و بالا کنم....! در کنار این موسسه هایی که دارن  زبان فرزندان فردوسی رو آموزش میدن... چرا یه موسسه آموزش زبان فارسی در کشور نداریم؟؟؟؟؟

همه ی ما فکر میکنیم زبان فارسی رو میفهمیم.....ولی.........!

قدرتمندترین مردمان اونایی هستن که میتونن فرهنگ و زبانشون و در شرایط مختلف تاریخی نگه دارن! اینچنین ملتهایی هرگز نابود نمیشن..!

نابودی در از بین رفتن نیست.......در فراموش شدن است!

کدوم ملت و فرهنگی رو میشناسین که به اندازه ی ادب فارسی غنی باشه؟؟؟؟

کجای دنیا آثاری مثل:مثنوی . بوستان. گلستان. منطق اطیر و.... که اگه بخوام همشون و بگم فکر نکنم عمرم بهم اجازه بده!!!!!

ولی افسوس که بیشتر این آثار دست نخوردست......البته برای بعضیها که دنبال ادبیات هستن این درهای دریای دری واقعا مایه ی مباهات و افتخاره!

جمال در نظر عشاق همچنان باقیست..........گدا گرش همه عالم بدو دهی گداست

پس بیاییم از همین امروز گامی راسخ در جهت تثبیت فرهنگ و ادب فارسی بر لوح قلبهایمان برداریم... تا برای همیشه جاویذ بمانیم........

اگه فرهنگ و هویت ملی ما به کمال رسید دیگه هیچ کشوری حق توهین به ایران رو نداره ....... این شعرم از حکیم ابوالقاسم فردوسی تقدیم به اونایی میکنم که ادعای مالکیت جزایر جنوبی ایران رو دارن:

ز شیر شتر خوردن و سوسمار.................... عرب را بجایی رسیدست کار

که   چرخ  کیانی    کند   آرزو ..................... تفو بر تو ای چرخ گردون تفو!

من خودم بعنوان یک ایرانی حاضرم از جان و مالم در راه وطنم بگذرم و آنچه دارم نثار این خاک پر مهر و جاوید کنم.

چو ایران نباشد تن من مباد. .................... بدین بوم و بر زنده یکتن مباد

دریغ است ایران که ویران شود . ..... ........ کنام پلنگان و شیران شود

همه سر به سر تن به کشتن دهیم ......... از آن به که کشور به دشمن دهیم

هیچ جای دنیا ایران خودمون نمیشه....پس برای حفاظت ازش تا آخرین نفس تلاش میکنیم. به امید روزی که نام ایران بر فراز بالاترین قله ی افتخار بدرخشد.

حب وطن از ملک سلیمان بهتر............ خار وطن از سنبل و ریحان بهتر

یوسف که بمصر پادشاهی میکرد..........میگفت گدا بودن  کنعان  بهتر

 

 

نوشته شده توسط محمد جمال در ساعت | لینک ثابت |

بکوش که بزرگی در نگاه تو باشد نه آنچه که به آن مینگری !
نوشته شده توسط محمد جمال در ساعت | لینک ثابت |
سلام.......

من عادت ندارم در وبلاگم درباره ی تاملات درونیم مطلب بنویسم.. ولی یه امروز و می خوام بر خلاف عادتام باشم.........

تو باشگاه یکی از دوستانم ازم پرسید سخت ترین جسمی رو که تا حالا شکستی چی بوده..؟ .... منم با یه حالت غروری بهش گفتم مثلا یه تخته چوب..یا آجر یا هرچیزه دیگه ای.....................

بعدش پرسید.....سخت ترین چیزی رو که میشه شکست چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یخورده فکر کردم......دیدم سخت ترین چیزی رو که میشه تو دنیا شکست.....دل ه....چون شکستن یک دل از هر کسی بر نمیاد.....واقعا کار سختیه....... شاید آدم با شکستن یه آجر دستش درد بگیره ولی با شکستن یک دل صفحه ی قلبت تیره میشه....... انسانیتت از دست میره........آخه برای شکتن هر چیزی باید از یه سدی عبور کنی ... مثالا اگه بخوای کک تکه یخ رو بشکنی باید نیروت بیشتر از پیوند هیدروژنی مولکولهای آب باشه..........میدونم....نیروی زیادی نمی خواد...........پس کار سختی هم نباید باشه....!

ولی برای شکستن یک دل باید از سد انسانیت و جوامردی بگذری.......فکر میکنم نیروی بین فطرت انسان با جوانمردی و انسانیت باید خیلی بیشتر از نیروی هیدروژنی یا یونی یا کوالانسی یا واندروالسی باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه؟

پس چرا باید کاری کنیم که پیوند بین ذات انسان و ذات الهی شکسته شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تا توانی دلی بدست آور  ............................ دل شکستن هنر نمیباشد

در ضمن از کامنت های پر مهر دوستان عزیزم که بر دیدگانم منت نهادند و بنده را با نظرات گهربارشان محظوظ فرمودند کمال تشمر را دارم..... امید که از این به بعد وبلاگ بهتر شه!

 

نوشته شده توسط محمد جمال در ساعت | لینک ثابت |

فرياد


خانه ام آتش گرفتست
آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرش ها را
تارشان با پود
من به هر سو مي دوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ
و خروش گريه ام ناشاد
از درون خسته سوزان
مي کنم فرياد ، اي فرياد
خانه ام آتش گرفتست
آتشي بي رحم
همچنان مي سوزد اين آتش
نقش هايي را که من
بستم به خون دل
بر سر و چشم درو ديوار
در شب رسواي بي ساحل
واي بر من
واي بر من
سوزد و سوزد غنچه هايي را که پروردم
بدشواري در دهان گود گلدان ها
روز هاي سخت بيماري
از فراز بامهاشان شاد
دشمنانم موزيانه خنده هاي فتحشان بر لب
بر من آتش بجان ناظر
در پناه اين مشبک شب
من بهر سو مي دوم گريان
از اين بيداد مي کنم فرياد ، اي فرياد
واي بر من همچنان مي سوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
وانچه دارد منظر و ايوان
من بدستان پر از تاول
اين طرف را مي کنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخيزد ، بگردش دود
تا سحرگاهان که ميداند
که بود من شود نابود
خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا : « مشت خاکستر »
واي آيا هيچ سر بر مي کنند از خواب
مهربان همسايگانم ازپي امداد

سوزدم اين آتش بيداد گر بنياد
مي کنم فرياد ، اي فرياد ، فرياد

نوشته شده توسط محمد جمال در ساعت | لینک ثابت |

ای برادر صبر کن بر درد نیش … تا رهی از نیش نفس گبر خویش

            بشـــنويد

حکايت از حال جماعتي که بر رنج استاد صبر نکنند و خواهند که به مرتبه‌ي اوستادي رسند.

این حکایت بشنو از صاحب بیان
در طریق و عادت قزوینیان
بر تن و دست و کتفها بی‌گزند
از سر سوزن کبودیها زنند
سوی دلاکی بشد قزوینیی
که کبودم زن بکن شیرینیی
گفت چه صورت زنم ای پهلوان
گفت بر زن صورت شیر ژیان
طالعم شیرست نقش شیر زن
جهد کن رنگ کبودی سیر زن
گفت بر چه موضعت صورت زنم
گفت بر شانه گهم زن آن رقم
چونک او سوزن فرو بردن گرفت
درد آن در شانه‌گه مسکن گرفت
پهلوان در ناله آمد کای سنی
مر مرا کشتی چه صورت می‌زنی
گفت آخر شیر فرمودی مرا
گفت از چه عضو کردی ابتدا
گفت از دمگاه آغازیده‌ام
گفت دم بگذار ای دو دیده‌ام
از دم و دمگاه شیرم دم گرفت
دمگه او دمگهم محکم گرفت
شیر بی‌دم باش گو ای شیرساز
که دلم سستی گرفت از زخم گاز
جانب دیگر گرفت آن شخص زخم
بی‌محابا و مواسایی و رحم
بانگ کرد او کین چه اندامست ازو
گفت این گوشست ای مرد نکو
گفت تا گوشش نباشد ای حکیم
گوش را بگذار و کوته کن گلیم
جانب دیگر خلش آغاز کرد
باز قزوینی فغان را ساز کرد
کین سوم جانب چه اندامست نیز
گفت اینست اشکم شیر ای عزیز
گفت تا اشکم نباشد شیر را
گشت افزون درد کم زن زخمها
خیره شد دلاک و پس حیران بماند
تا بدیر انگشت در دندان بماند
بر زمین زد سوزن از خشم اوستاد
گفت در عالم کسی را این فتاد
شیر بی‌دم و سر و اشکم کی دید
این‌چنین شیری خدا خود نافرید
ای برادر صبر کن بر درد نیش
تا رهی از نیش نفس گبر خویش
کان گروهی که رهیدند از وجود
چرخ و مهر و ماهشان آرد سجود

پس برو خاموش باش از انقیاد
زیر ظل امر شیخ و اوستاد
ورنه گر چه مستعد و قابلی
مسخ گردی تو ز لاف کاملی
هم ز استعداد وا مانی اگر
سر کشی ز استاد راز و با خبر
صبر کن در موزه دوزی تو هنوز
ور بوی بی‌صبر گردی پاره‌دوز
کهنه‌دوزان گر بدیشان صبر و حلم
جمله نودوزان شدندی هم به علم

 از لب لباب مثنوی - با صدای عبدالکریم سروش

نوشته شده توسط محمد جمال در ساعت | لینک ثابت |

خانه دوست کجاست؟

در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به  انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

« نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ . سر به در می آرد.

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا.خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا . جوجه بر دارد از لانه نور

و از او می پرسی:

                    « خانه ی دوست کجاست؟»

سهراب سپهری

نوشته شده توسط محمد جمال در ساعت | لینک ثابت |

در منطق الطیر عطار هد هد که رهبر مرغان  بود و آنها را دعوت به سوی سیمرغ  می نمود، مرغان از

هدهد در باره  این که این سفر چند فرسنگ است سؤ ال کردند :

 

گفت مارا هفت وادی در ره   است     

چون گذشتی هفت وادی درگه است

باز ناید  در  جهان  زین  ره  کسی

نیست   از  فرسنگ آن  آگه   کسی

چون نیامد  باز کس  زین  راه  دور

چون   دهندت   آگهی  ای  نا صبور

چون  شدند  آن جایگه گم  سربه سر

کسی  خبر  بازت  دهد  از  بی خبر

 

و آن هفت وادی را این چنین نام برد:

 

هست  وادی   طلب  آغاز  کار          وادی عشق است زین پس بیکنار

                                                 

پس  سیم   وادیست  آن  معرفت         پس  چهارم وادی  استغنا صفت

 

هست  پنجم  وادی  توحید  پاک         پس ششم وادی حیرت صعبناک

 

هفتمین  وادی  فقر  است  و فنا         بعد از این وادی روشن نبود ترا

 

در کشش افتی روش گم  گرددت        گر بود یک  قطره قلزم  گرددت

نوشته شده توسط محمد جمال در ساعت | لینک ثابت |

رسول اکرم(ص)

هرچیزی وقتی که زیاد شود ارزان میشود بجز ادب؟!

نوشته شده توسط محمد جمال در ساعت | لینک ثابت |

رسول اکرم(ص)

هرچیزی وقتی که زیاد شود ارزان میشود بجز ادب؟!

نوشته شده توسط محمد جمال در ساعت | لینک ثابت |

هم به آن قرآن که او را پاره سی است.......مثنوی قرآن شعر پارسی است

(استاد شهریار...منتظر شعر کاملش باشید)

نوشته شده توسط محمد جمال در ساعت | لینک ثابت |

گیرم که فلک همدم و هم راز آید ............ نا سازی دهر بر سر ساز آید

دوستان موافق از کجا جمع شوند............ این عمر گذشته از کجا باز آید؟!

(شیخ ابو سعید ابو الخیر)

نوشته شده توسط محمد جمال در ساعت | لینک ثابت |

عارفان که جام حق نوشیده اند ................... رازها دانسته  و پوشیده  اند

هر که را  اسرار  حق  آموختند .................... مُهر کردند و دهانش دوختند

 

 

نوشته شده توسط محمد جمال در ساعت | لینک ثابت |

نیم نانی گر خورد مرد خدا  ..................... بذل  نزدیکان کند نیم دگر

نصف اقلیمی بگیرد پادشاه  ..................... همچنان در بند  اقلیم دگر

(از گلستان سعدی)

نوشته شده توسط محمد جمال در ساعت | لینک ثابت |

از نصایح لقمان به فرزندش

 

از چهار هزار حدیث ، چهار صد نکته و از چهار صد نکته هشت مورد را فرا گرفتم :

 

دو چیز را هرگز فراموش نکن :

1. خدا                2. مرگ

 

دو چیز را زود فراموش کن :

1.بدی دیگران در حق خودت           2. خوبی خودت در حق دیگران

 

چهار چیز را بیش از پیش نگهدار :

   ۱. شکمت را در سر سفره مردم

   ۲. زبان را در جمع

   ۳. چشمت را در خانه دوستان

   ۴. دلت در سر نماز

نوشته شده توسط محمد جمال در ساعت | لینک ثابت |

 

در آرزوی تو باشم

 

در آن نفس که بمیرم،در آرزوی تو باشم

بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

 

به وقت صبح قیامت سر زخاک بر آرم

به گفت وگوی تو خیزمبه جست وجوی تو باشم

 

به مجمعی که در آیند شاهدان دو عالم

نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم

 

حدیث روضه نگویم،گل بهشت نبویم

جمال حور نجویم ،دوان به سوی تو باشم

 

به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم

به خواب عافیت آن گه به بوی موی تو باشم

 

می بهشت ننوشم ز جام ساقی رضوان

مرا به باده چه حاجت که مستبوی تو باشم

 

نوشته شده توسط محمد جمال در ساعت | لینک ثابت |

شبها در کویر ستارگان به همدیگر نزدیکترند

(دکتر علی شریعتی)

نوشته شده توسط محمد جمال در ساعت | لینک ثابت |

عيب رندان مکن ای زاهد پاکيزه سرشت

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نيکم و گر بد تو برو خود را باش

هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

همه کس طالب يارند چه هشيارو چه مست

همه جا خانه عشقست چه مسجد چه کنشت

سر تسليم من و خشت در ميکده ها

مدعی گر نکند فهم سخن گو سرو خشت

نا اميدم مکن از سابقه لطف ازل

تو پس پرده چه دانی که که خوبست و که زشت؟

نه من از پرده تقوی بدر افتادم و بس

پدرم نيز بهشت ابد از دست بهشت

حافظا روز ازل گر به کف آری جامی

يکسر از کوی خرابات برندت به بهشت

نوشته شده توسط محمد جمال در ساعت | لینک ثابت |

بشنو از نی چون حکایت می کند

عشقبازان را هدایت می کند

گوید اول من شمارا سوختم

راه و رسم عاشقی آموختم

تا ببینم نقش روی خویش را

جلوه گر کردم ظهور خویش را

عشق من شد رهنماتان از نخست

تا نظام عاشقی آمد درست

در ازل من دام عشق انداختم

تا شمارا عاشق خود ساختم

گر نخواهم کی شود عاشق کسی

کی بود در عشق من صادق کسی

تا محبی نیست محبوبی کجاست؟

جاذبی گر نیست مجذوبی کجاست؟

تا تورا من لایق خود یافتم

در دلت سودای عشق انداختم

عشق اول می کند دیوانه ات

تا زما و من کند بیگانه ات

چون کنی در پیچ و تاب عشق سیر

از وجودت دور سازد یاد غیر

عشق چون در سینه ات ماوی کند

عقل را سر گشته و رسوا کند

می شوی فارغ ز هر بود و نبود

نیستی در بند اظهار وجود

عشق رام مردم اوباش نیست

دام حق صیاد هر قلاش نیست

در خور مردان بود این خوان غیب

نیست هر دل لایق احسان غیب

عشق کی همگام باشد با هئس

پخته کی با خام گردد هم نفس

عشق را با کفر و با ایمان چه کار

عشق را با دوزخ و رضوان چه کار؟

عشق سازد پاکبازان را شکار

کی به دام آرد پلید و نا بکار

 

زنده دلها می شوند از عشق مست

مرده دل کی عشق را آرد به دست

عشق را با نیستی سودا بود

تا تو هستی عشق کی پیدا بود

عشق می جوید حریفی سینه چاک

کو ندارد از فنای خویش باک

عشق در بند آورد عقل تو را

تا نماند در دلت چون و چرا

عشق اگر در سینه داری الصلا

پای نه در وادی فقر و فنا

عاشق دیوانه و بی خویش باش

در صف آزادگان درویش باش

کیست عاشق؟ هیچ آنهم در سراب

نیست حتی نقشی از او روی آب

از دو عالم دوست او را بس بود

غیر ازو بیگانه با هر کس بود

نیست جز معشوق در دنیای او

نیست جز سودای دل سودای او

هر چه خواهد دوست پیش او نکوست

نیست دلخواهش بجز دلخواه دوست

گر تمنای وصالت در سر است

این هوس باشد که راهی دیگر است

عاشق آن خواهد که یارش خواسته

از سر سودای خود بر خاسته

عاشقان را با من و ما کار نیست

در دل عاشق بغیر از یار نیست

عاشق شیدا نداند کیست او

هست اما در حقیقت نیست او

گفتن من عاشقم خود ادعاست

ادعایی ناروا و نا بجاست

هر که پیش یار کرد اظهار عشق

صحنه سازی می کند در کار عشق

با من و ما چند گویی عاشقی

بگذر از خود گر حریفی صادقی

هرگز از معشوق خود چیزی مخواه

بی تمنا باش حتی در نگاه

پیش رویش دیده هستی بدوز

کافری در عشق اگر هستی هنوز

جمله معشوق است و عاشق هیچ نیست

زنده معشوق است و عاشق مرده ایست

کیست معشوق؟آنکه هستی سوزدت

راه و رسم نیستی آموزدت

کیست معشوق؟ آنکه بی خویشت کند

فارغ از هر ترس و تشویشت کند

کیست معشوق؟ آنکه آزادت کند

از کمند نفس و دلشادت کند

کیست معشوق؟ آنکه گم سازد ترا

در خم وحدت بیندازد ترا

 

اینچنین معشوق جز حق نیست کس

در حقیقت حرف حق این است و بس

دست دل در دامنی آگاه زن

خویش را بر آتش الله زن

تا بیابی مقصد دلخواه را

رهروی جو تا بداند راه را

در پی اش با پای تسلیم و رضا

گام زن تا کعبه فقر و فنا

ورنه در بیراهه سر گردان شوی

وامدار مردم نادان شوی

اندر آن بیراهه ها غول است و چاه

هان مواظب باش دشوار است راه

نوشته شده توسط محمد جمال در ساعت | لینک ثابت |

بشنو از دل چون حکایت می کند

راضی از حق کی شکایت می کند

او ز تسلیم و رضا دم می زند

نی سخن از بیش و از کم می زند

شاد و خوشحال است در هر لحظه ای

زآنکه با حق است در هر لمحه ای

از جدایی دم زدن ما و من است

قرب و بعد اوصاف عقل پر فن است

دل که شد پاک از همه جای خداست

این چنین دل در درون اولیاست

دل که شد خالی ز مکر و کید نفس

کی بیندیشد ز آزادی و حبس

دل که شد دل منفعل کی می شود

از جدایی ها کسل کی می شود

دل که شد مغلوب عشق ذوالجلال

کی بود او را به غیر از حق مجال

دل که شد مفتون او بی خویش شد

بی دل است آنکس که او درویش شد

آنکه درویش است او را خواست نیست

خواست جز از مردم ناراست نیست

دل بجویید ای اسیران منی

تا رسید اندر مقام ایمنی

اینکه دل گویید این نفس شماست

روز و شب پا بسته خوف و رجاست

اینکه دل گویید نبود جز هوس

بر شما بگرفته راه پیش و پس

اینکه دل گویید عقل پر فن است

کو اسیر پنجه ما و من است

اینکه دل گویید امیال شماست

منفعل زان قول و افعال شماست

 

دل بود آیینه پروردگار

غیر حق در دل کجا گیرد قرار

دل بجز وحدت نبیند در عیان

فارغ است از ماجرای این و آن

چشم دل بیند به هر جا بی شکی

نیست پیدا در دو عالم جز یکی

کفر مردم پیش دل ایمان بود

زحمت مردم برش احسان بود

دل ندارد آنکه می رنجد هنوز

دل ندارد آنکه بد بیند هنوز

اهل دل را هر چه پیش آید خوش است

صاحب دل هر چه فرماید خوش است

اهل دل را نیش ناید بر زبان

نوش دارد هر چه گوید در بیان

اولین سر منزل وحدت دل است

کو رها از وادی آب و گل است

آنچه را در سینه دل کردی به نام

نیست دل هست اصطلاحی از عوام

دل ندارد حد که او بی منتهاست

زان سبب گفتند دل عرش خداست

 

نوشته شده توسط محمد جمال در ساعت | لینک ثابت |

بشنو از ساقی که غوغا می کند

مشت مستان دغل وا می کند

گوید این خلقی که مستی می کنند

در عمل اظهار هستی می کنند

های و هوشان نعره نفس و هواست

نی ز سوز دل نه از درد هواست

مست هستند از می کبر و غرور

از خم و خمخانه عشقند دور

 

من به هر جامی کجا ریزم شراب

باده من نیست در جو مثل آب

تا نبینم طینت آماده ای

کی به جام کس بریزم باد ه ای

در بهای قطر های از با ده ام

بایدش هستی کند آماده ام

هر که را خواهم دهم ناب صفا

اولش از ما و من سازم جدا

نشات جام من از خود بی خودیست

مستی اش زایل نگردد سر مدی است

حال بشنو قصه جمعی دغا

پیر می خوانند خود را از ریا

جمله در اندیشه طراریند

از صفا و از حقیقت عاریند

بنده نفس و هوا و ما و من

مرشد خلقند با اطوار و فن

از می خودخواهی و کبرند مست

در فریب خلق چست و چیره دست

جامشان از باده معنی تهی است

ادعاها شان تمام از ابلهی است

از ولا گویند با صد طبل و کوس

گردشان یک مشت ابله پای بوس

گر چه می دانند خود را بایزید

باطنی دارند مانند یزید

مردمی اهل هوی در بندشان

با خبر از حیله و ترفندشان

گردشان جمعند بهر جاه و مال

از کرامت قصه می گویند و حال

صحبت است از معجزات و از مقام

حیله می ورزند با افراد خام

تا عوام الناس را گرد آورند

با هزاران مکر در دامی برند

این دغل کاران اسیر شهوتند

آیت جهل و ریا و غفلتند

آری این هستان نه مست باده اند

در کمین خلق عام و ساده اند

باده من نشئه بخش غول نیست

بزم وحدت جای گیج و گول نیست

..............

آن که آید از تظاهر در نماز

نیست مست عشق و هست و او حقه باز

گر چه او تفسیر قرآن می کند

باطنا تسخیر نادان می کند

سفره اش گر هست رنگین زآب و نان

هست دست او به جیب این و آن

دیگری گر دعویش درمانگری است

در حقیقت پیشه اش ویرانگری است

لاف از درمان کور و شل زند

حرف های یاوه و مهمل زند

خود مریض است و پی درمان خلق

می کند بیمار جسم و جان خلق

دیگری سر می نماید باز گو

سر نفسانی بود نی سر هو

هر زمان که نفس تاییدش کند

کاشف سر صاحب دیدش کند

بی خبر از حیله های نفس دون

خویش را می خواند ابله ذو فنون

وآن دگر چون خویش را خواند ولی

می کند افسون به اذکار جلی

های و هو با خلق اخمق می مند

جمله را بیگانه با حق می کند

این چنین ذکری پی دود و دم است

یعنی ای مردم وجوهاتم کم است

آن یکی بیند برای خلق خواب

همچو مستان سر دهد در پیچ و تاب

که منم انسان کامل در جهان

نیست همچون من مرادی این زمان

وآن دگر پوشد به خود جامه سپید

تا که زنگار دلش ناید پدید

از تظاهر می کند اسپید دلق

تا بیندازد به دام خویش خلق

می نداند کار دل دور از ریاست

رنگ بی رنگی لباس اولیاست

یا به نام مکتب عرفان حق

می کند از قصه پر چندین ورق

تا مگر راضی شود ما و منش

مایه اصلی است نفس پر فنش

مقصد مقصود خلق بی خبر

تا که در پایش بریزد سیم وزر

گوشه ای دیگر یکی مردم فریب

دام او باشد سخن های غریب

 

می نشیند در بساط دود و بنگ

سادگان را می کند اینگونه رنگ

بر فلکشان می کشاند با علف

مال و جان جمله را سازد تلف

ادعا ها می کند در کار خویش

هست آنها معجز بنگ و حشیش

دیگری تا صحبت از عرفان کند

شارب مخصوص آویزان کند

اینکه هر کو نیستش تاب سبیل

کی تواند شد به راه حق دلیل

می کند گیسو رها همچون زنان

که منم صوفی کامل در زمان

نیست کس در راه درویشی مجاز

بی سبیل شارب و زلف دراز

وآن دگر داد از شریعت می زند

در نهان دم از طریقت می زند

باد اندازد به زیر غبغش

در عیان مغرور دین و مذهبش

تا که از تکفیر مفتی وارهد

هر چه او می خواهد انجامش دهد

بنده دنیاست نزد خاص و عام

گر چه از وارستگی گوید مدام

تا مگر مقبول افتد پیش خلق

در امان ماند ز زهر نیش خلق

هست سر مست ریا این حیله گر

مقصدش اغوای جمعی بی خبر

آری این مستان بری از نشئه اند

گر چه نام مست بر خود می نهند

نیستند این قوم دون دل داده ای

از خم وحدت نخورده باد ه ای

جمله از عشق الهی بی خبر

مست هستی با هزاران شو ر شر

در سبوشان باده گلرنگ نیست

باده تزویرشان جز رنگ نیست

می کنند آلوده بس پیمانه ها

با دو صد نیرنگ و با افسانه ها

جام این نابخردان خود پرست

از خرافات و دغل بازی پر است

هر چه نیرنگ و تکلف می کنند

گرچه با نام تصوف می کنند .

نیست راه حق تصوف نیست آن

ای برادر قدر عشقت را بدان

نشات حق از دغل بازی جداست

آدمیت مذهب و آیین ماست

باده ما مستیش صلح و صفاست

مایه صلح و صفا مهر و وفاست

مذهب عشق است و با تایید حق

تا ابد جاوید ماند این سبق

 

 

نوشته شده توسط محمد جمال در ساعت | لینک ثابت |

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم


دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا
زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم


گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای
رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم


گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم


گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای
پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم


گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی
گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم


گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی
جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم


گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری
شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم


گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم


گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو
زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم


گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن
گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم


چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم
چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم


تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم


صورت جان وقت سحر لاف همی‌زد ز بطر
بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم


شکر کند کاغذ تو از شکر بی‌حد تو
کمد او در بر من با وی ماننده شدم


شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم
کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم


شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک
کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم


شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق
بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم


زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم
یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم


از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر
کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم


باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان
کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم


این غزل در دیوان شمس مولا نا آمده که به نوعی مشهورترین غزل آن دیوان است

نوشته شده توسط محمد جمال در ساعت | لینک ثابت |

چنان مستم چنان مستم من امروز
که از چنبر برون جستم من امروز


چنان چیزی که در خاطر نیابد
چنانستم چنانستم من امروز


به جان با آسمان عشق رفتم
به صورت گر در این پستم من امروز


گرفتم گوش عقل و گفتم ای عقل
برون رو کز تو وارستم من امروز


بشوی ای عقل دست خویش از من
که در مجنون بپیوستم من امروز


به دستم داد آن یوسف ترنجی
که هر دو دست خود خستم من امروز


چنانم کرد آن ابریق پرمی
که چندین خنب بشکستم من امروز


نمی‌دانم کجایم لیک فرخ
مقامی کاندر و هستم من امروز


بیامد بر درم اقبال نازان
ز مستی در بر او بستم من امروز


چو واگشت او پی او می‌دویدم
دمی از پای ننشستم من امروز


چو نحن اقربم معلوم آمد
دگر خود را بنپرستم من امروز


مبند آن زلف شمس الدین تبریز
که چون ماهی در این شستم من امروز


چنان مستم چنان مستم من امروز
که پیروزه نمی‌دانم ز پیروز


به هر ره راهبر هشیار باید
در این ره نیست جز مجنون قلاوز


اگر زنده‌ست آن مجنون بیا گو
ز من مجنونی نادر بیاموز


اگر خواهی که تو دیوانه گردی
مثال نقش من بر جامه بردوز


خلیل آن روز با آتش همی‌گفت
اگر مویی ز من باقیست درسوز


بدو می‌گفت آن آتش که ای شه
به پیشت من بمیرم تو برافروز


بهشت و دوزخ آمد دو غلامت
تو از غیر خدا محفوظ و محروز


پیاپی می‌ستان از حق شرابی
ندارد غیر عاشق اندر آن پوز


بده صحت به بیماران عالم
که در صحت نه معلومی نه مهموز


چو ناگفته به پیش روح پیداست
چو پوشیده شود بر روح مرموز


خمش کن از خصال شمس تبریز
همان بهتر که باشد گنج مکنوز

مولانا

نوشته شده توسط محمد جمال در ساعت | لینک ثابت |

برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
كوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار كاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام كلبه های دودی
يا كه سوسوی چراغی گر پيامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می كرديم در كولاك دل آشفته دمسرد؟
آنك آنك كلبه ای روشن روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز
در كنار شعله آتش قصه می گويد برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زيباست
گفته و ناگفته ای بس نكته ها كاينجاست
آسمان باز آفتاب زر
باغهای گل، دشت های بی در و پيكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی عطر خاك باران خورده در كهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دويدن عشق ورزيدن
غم انسان نشستن پا به پای شادمانی های مردم پای كوبيدن
كار كردن كار كردن
آرميدن
چشم انداز بيابانهای خشك و تشنه را ديدن
جرعه هايی از سبوی تازه آب پاك نوشيدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی كوه راندن
همنفس با بلبلان كوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شير دادن
نيمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی زير سقف اين سفالين بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنيدن
بی تكان گهواره رنگين كمان را در كنار باغ دیدن
يا شب برفی پيش آتش ها نشستن
دل به رؤياهای دامنگير و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زيباست
زندگی آتشگهی ديرنده پا برجاست
گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پير مرد آرام و با لبخند
كنده ای در كوره افسرده جان افكند
چشم هايش در سياهی های كومه جست و جو می كرد
زير لب آهسته با خود گفتگو می كرد
زندگی را شعله بايد برفروزنده
شعله ها را هيمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روييده آزاده
بی دريغ افكنده روی كوهها دامن
آشيان ها بر سر انگشتان تو جاويد
چشمه ها در سايبان های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد
صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هيمه بايد روشنی افروز
كودكانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تيره
دشمنان بر جان ما چيره
شهر سيلی خورده هذيان داشت
بر زبان بس داستانهای پريشان داشت
زندگی سرد و سيه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ
غيرت اندر بندهای بندگی پيچان
عشق در بيماری دلمردگی بيجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد
نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی می تراويد
از گل انديشه ها عطر فراموشی
ترس بود و بالهای مرگ
كس نمی جنبيد چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خيمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملك همچو سر حدات دامن گستر انديشه بی سامان
برجهای شهر همچو باروهای دل بشكسته و ويران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هيچ سينه كينه ای در بر نمی اندوخت
هيچ دل مهری نمی ورزيد
هيچ كس دستی به سوی كس نمی آورد
هيچ كس در روی ديگر كس نمی خنديد
باغهای آرزو بی برگ
آسمان اشك ها پر بار
آزادگان دربند
روسپی نامردان در كار
انجمن ها كرد دشمن
رايزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبيری كه در ناپاك دل دارند
هم به دست ما شكست ما بر انديشند
نازك انديشانشان بی شرم
كه مباداشان دگر روزبهی در چشم
يافتند آخر فسونی را كه می جستند
چشم ها با وحشتی در چشمخانه
هر طرف را جست و جو می كرد
وين خبر را هر دهانی
زير گوشی بازگو می كرد
آخرين فرمان
آخرين تحقير
مرز را پرواز تيری می دهد سامان
گر به نزديكی فرود آيد
خانه هامان تنگ
آرزومان كور
ور بپرد دورتا كجا؟
تا چند؟
آه كو بازوی پولادين و كو سر پنجه ايمان؟
هر دهانی اين خبر را بازگو می كرد
چشم ها بی گفت و گويی
هر طرف را جست و جو می كرد
پير مرد اندوهگين دستی به ديگر دست می ساييد
از ميان دره های دور گرگی خسته می ناليد
برف روی برف می باريد
باد بالش را به پشت شيشه می ماليد
صبح می آمد
پير مرد آرام كرد آغاز
پيش روی لشكر دشمن سپاه دوست دشت نه دريايی از سرباز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سياهی دردهان صبح
باد پر می ريخت روی دشت باز دامن البرز
لشكر ايرانيان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين كنار در
كم كمك در اوج آمد
پچ پچ خفته
خلق چون بحری بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت و
مردی چون صدف
از سينه بيرون داد
منم آرش
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تير تركش
آزمون تلختان را
اينك آماده
مجوييدم نسب
فرزند رنج و كار
گريزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده ديدار
مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه گوارا و مبارك باد
دلم را در ميان دست می گيرم
و می افشارمش در چنگ
دل اين جام پر از كين
پر از خون را
دل اين بی تاب خشم آهنگ
كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم
كه تا بكوبم به جام قلبتان در رزم
كه جام كينه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما
سبو و سنگ را جنگ است
در اين پيكار
در اين كار
دل خلقی است در مشتم
اميد مردمی خاموش هم پشتم
كمان كهكشان در دست
كمانداری كمانگيرم
شهاب تيزرو تيرم
ستيغ سر بلند كوه مأوايم
به چشم آفتاب تازه رس جايم
مرا نير است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و ليكن چاره را امروز زور و پهلوانی نيست
رهايی با تن پولاد و نيروی جوانی نيست
در اين ميدان براين پيكان هستی سوز سامان ساز
پری از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز
پس آنگه سر به سوی آسمان بر كرد
به آهنگی دگر گفتار ديگر كرد
درود ای واپسين صبح
ای سحر بدرود
كه با آرش ترا اين آخرين ديدار خواهد بود
به صبح راستين سوگند
به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افكند
زمين می داند اين را آسمان ها نيز
كه تن بی عيب و جان پاك است
نه نيرنگی به كار
من نه افسونی
نه ترسی در سرم
نه در دلم باك است درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش
نفس در سينه های بی تاب می زد جوش
ز پيشم مرگ
نقابی سهمگين بر چهره می آيد
به هر گام هراس افكن مرا با ديده خونبار می پايد
به بال كركسان گرد سرم پرواز می گيرد
به راهم می نشيند راه می بندد
به رويم سرد می خندد
به كوه و دره می ريزد
طنين زهرخندش را
و بازش باز می گيرد
دلم از مرگ بيزار است
كه مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم كه ز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آن دم كه نيكی و بدی را گاه پيكاراست
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است
همان بايسته آزادگی اين است
هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيك اميد خويش می داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گيردم گه پيش می راند
پيش می آيم دل و جان را
به زيور های انسانی می آرايم
به نيرويی كه دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرين مرگ خواهم كند
نيايش را دو زانو بر زمين بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ ای آفتاب
ای توشه اميد برآ ای خوشه خورشيد
تو جوشان چشمه ای
من تشنه ای بی تاب
برآ سر ريز كن تا جان شود سيراب
چو پا در كام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهريمنی پرخاش جو دارم
به موج روشنايی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرينه گل
من رنگ و بو خواهم
شما ای قله های سركش خاموش
كه پيشانی به تندرهای سهم انگيز می ساييد
كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رويايی
كه سيمين پايه های روز زرين را به روی شانه می كوبيد
كه ابر ‌آتشين را در پناه خويش می گيريد
غرور و سربلندی هم شما را باد
آمديم را برافرازيد
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد
غرورم را نگه داريد
به سان آن پلنگانی كه در كوه و كمر داريد
زمين خاموش بود و آسمان خاموش
تو گويی اين جهان را بود با گفتار آرش گوش
به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه خورشيد
هزاران نيزه زرين به چشم آسمان پاشيد
نظر افكند آرش سوی شهر آرام
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين كنار در
مردها در راه سرود بی كلامی با غمی جانكاه
ز چشمان برهمی شد با نسيم صبحدم
همراه كدامين نغمه می ريزد
كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت
طنين گام های استواری را
كه سوی نيستی مردانه می رفتند؟
طنين گامهايی را كه آگاهانه می رفتند؟
دشمنانش در سكوتی ريشخند آميز راه وا كردند
كودكان از بامها او را صدا كردند
مادران او را دعا كردند
پير مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا كردند
آرش اما همچنان خاموش
از شكاف دامن البرز بالا رفت
وز پی او پرده های اشك پی در پی فرود آمد
بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رؤيا
كودكان با ديدگان خسته و پی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های كوره در پرواز
باد غوغا
شامگاهان
راه جويانی كه می جستند آرش را
به روی قله ها پی گير
باز گرديدند
بی نشان از پيكر آرش با كمان و تركشی بی تير
آری آری جان خود در تير كرد آرش
كار صد ها صد هزاران تيغه شمشير كرد آرش
تير آرش را سوارانی كه می راندند بر جيحون
به ديگر نيمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساق گردويی فرو ديدند
و آنجا را از آن پس مرز ايرانشهر و توران بازناميدند
آفتاب درگريز بی شتاب خويش
سالها بر بام دنيا پاكشان سر زد
ماهتاب بی نصيب از شبروی هايش
همه خاموش در دل هر كوی و هر برزن
سر به هر ايوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت سالها بگذشت
سالها و باز در تمام پهنه البرز
وين سراسر قله مغموم و خاموشی كه می بينيد
وندرون دره های برف آلودی كه مي دانيد
رهگذرهايی كه شب در راه می مانند
نام آرش را پياپي در دل كهسار می خوانند
و نياز خويش می خواهند
با دهان سنگهای كوه آرش می دهد پاسخ
می كندشان از فراز و از نشيب جاده ها آگاه
می دهد اميد
می نمايد راه
در برون كلبه می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
كوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار كاروانی با صدای زنگ
كودكان ديری است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
می گذارم كنده ای هيزم در آتشدان
شعله بالا می رود پر سوز

سیاوش کسرایی

نوشته شده توسط محمد جمال در ساعت | لینک ثابت |

زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست
 
در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست
در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
 
تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند
عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست
 
چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش
زین معما هیچ کس در جهان آگاه نیست
 
این چه استغناست یارب وین چه قادر حکمتست
کاینهمه زخم نهان هست و مجال آه نیست
 
صاحب دیوان ما گویی نمی داند حساب
کاندرین طغرا نشان جسته لله نیست
 
هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو
کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست
 
بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بُوَد
خود فروشان را به کوی میفروشان راه نیست
 
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست
ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
 
بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است
ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
حافظ
نوشته شده توسط محمد جمال در ساعت | لینک ثابت |

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

بخال هندویش بخشم دل و دست و سر و پا را

 

من آنچه از خودم دارم نصیب دوست گردانم

نه چون حافظ که می بخشد سمر قند و بخارا را

(رضا امیرخانی)

نوشته شده توسط محمد جمال در ساعت | لینک ثابت |

در پر طاووس که زر پیکر است............سرزنش پای کجا در خور است

زاغ که او را مه تن شد سیاه..............دیده سپید است در آن کن نگاه

(نظامی)

نوشته شده توسط محمد جمال در ساعت | لینک ثابت |
 
mortgage offshore merchant articles
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar